سديد الدين محمد عوفى

مقدمهء مصحح 57

متن انتقادى جوامع الحكايات و لوامع الروايات ( فارسى )

سخت بىمنتها و عظيم بود ، و امير آن را بديد و به بوسهل زوزنى داد و گفت : ما بشكارژه خواهيم رفت و روزى بيست كار گيرد ، چون ما حركت كرديم بگو تا براتها بنويسند اين گروه را بر آن گروه و آن را برين تا مالها مقاصات شود و آنچه به خزانه بايد آورد بيارند . گفت : چنين كنم . و اين روز آدينه غرهء ماه رجب اين سال پس از نماز سوى ژه رفت به شكار با عدتى و آلتى تمام و خواجهء بزرگ و عارض و صاحب ديوان رسالت بغزنين ماندند . و پس از رفتن وى براتها روان شد و گفت‌وگوى بخاست از حد گذشته و چندان زشت‌نامى افتاد كه دشوار شرح توان كرد ، و هركس كه پيش خواجهء بزرگ رفت و بناليد جواب آن بود كه كار سلطان و عارض است مرا درين باب سخنى نيست ، و هركس از ندما و حشم و جز ايشان كه با امير سخنى گفتى جواب دادى كه : كار خواجه و عارض است و چنان نمودى كه البته خود نداند كه اين حال چيست ، و عنفها و تشديدها رفت و آخر بسيار مال شكست و بيك بار دلها سرد گشت و آن ميلها و هواخواهيها كه ديده آمده بود بنشست و بو سهل در زبان مردم افتاد و از وى ديدند همه ، هرچند كه ياران داشت درين باب ، نام ايشان برنيامد و وى بدنام گشت و پشيمان شد و سود نداشت . و در امثال است كه قدر ثم اقطع ، او نخست بريد و اندازه نگرفت پس بدوخت تا موزه و قبا تنگ و بىاندام آمد . » از جوامع الحكايات باب چهاردهم از قسم سوم در مذمت خساست « حكايت هشتم » « در تاريخ ناصرى آورده است كه سلطان علاء الدوله مسعود بن محمود چون تخت غزنين به جمال خود بياراست جماعتى از احداث كه در ايام امارت به خدمت امير مسعود قربتى داشتند در كار آمدند و در امور مملكت مداخلت پيوستند و از براى نفع خويش بر خلق تسلط و تبسط پيش‌آوردند . و يكى از آن جمله آن بود كه در خدمت سلطان مسعود عرضه داشتند كه برادر تو سلطان محمد در آن وقت كه دم استبداد مىزد هفتاد بار هزار هزار درم از خزانه به تركان و تازيكان و اصناف لشكر داده است و جمله اين زر را از بهر آن ستده‌اند تا با تو محاربت كنند ، و او را در اين زرها هيچ حقى نبود ، چه ميراث ملك به تو مىرسد و افسوس باشد كه چندين مال پيش مشتى اراذل بگذارى . صواب آن باشد كه